مقبره سرباز گمنام ایران روز گذشته هواداران

مقبره سرباز گمنام: ایران روز گذشته هواداران لیگ برتر بسکتبال محمد کسایی پور شهرداری اراک شیمیدر تهران مرحله پلی آف

گت بلاگز وب‌گردی روایت درد و دل سرباز زینبی در دیدار با جانبازان فاطمیون و زینبیون

مدت هاست لشکر فاطمیون آشنا شده است است و حالا تعدادی از جانبازان این لشکر در ساختمانی در قلب پایتخت کشور عزیزمان ایران روزهای خوب و سخت جانبازی را سپری می‌ک

روایت درد و دل سرباز زینبی در دیدار با جانبازان فاطمیون و زینبیون

به گزارش گروه وبگردی گروه تحریریه سایت جوان، کار نوشتن آنجایی سخت می شود که باید از اشک و لبخندهای نه یک نفر که ده ها نفر از پرستوهایی بنویسیم که یک شبه دل به دریا زدند، کوله هایشان را به دوش گرفتند و منزل هایشان را که سال ها قبل با مشکل غربت دوری از وطن ساخته بودند جهت دفاع از حرم رها کردند و رفتند، بعد هم روی لباسشان نام مدافعان حرم حک کردند و هنگامی که تعدادشان زیاد شد به یاد گمنامی حضرت زهرا(س) نام گروه چند نفره ارزش را فاطمیون گذاشتند.
اینها همان مهاجران افغانستانی هستند که بعد سال ها زندگی در کشور عزیزمان ایران با دین و زبانی یکسان جزوی از خانواده این سرزمین شدند و نام شهدایشان جزوی از شهدای ما و نام قهرمانانشان در کنار بزرگ مردان ما قرار گرفته هست. حالا نزدیک به چهار سال از تشکیل فاطمیون می گذرد، لشکر قدرتمندی با رزمنده های دلاور و با آوازه ای از حماسه آفرینی که گوش تکفیر را کر کرده است.

عبارات مهم : ایران

مدتی است ساختمانی در قلب پایتخت کشور عزیزمان ایران پذیرای تعدادی از جانبازان فاطمیون و زینبیون است که بعضی از آن ها سال ها می شود که روی تخت های نقاهتگاه دوران سرافراز جانبازی را سپری می کنند. دیداری چند ساعته فرصتی می شود تا کمی از حال و هوای جانبازان خوابیدن در این نقاهتگاه بدانیم و کمی با آن ها صحبت کنیم. علی رغم انتظار ما و با وجود مشکلاتی که نمی توان منکر آن شد این نگاه پر امید و دل های مملو از اعتقاد و ایمان جانبازان نقاهتگاه است که حال ما را خوب می کند.
لیاقت شهادت نداشتم
از هر سن و سالی را در اینجا می توان دید، از پسر 21 ساله قطع نخاعی کمر که دو سال است در اتاقی کوچک زندگی می کند تا مرد 38 ساله ای با 7 فرزند که خانواده اش را به علاقه دفاع از حرم رها کرده و راهی سوریه شده، سن کم چند نفرشان دور از تصور ماست، مثل «عباس حیدری» 21 ساله که از افغانستان راهی کشور عزیزمان ایران شد و از اینجا به سوریه رفت، عباس دو سال می شود که از ناحیه گردن قطع نخاع شده است و بدون هیچ گونه حرکتی روی تخت خوابیده هست، با این حال در تمام چند جمله ای که صحبت می کند لبخند به لب دارد، توقع داریم از وضعیتش گلایه کند یا پشیمان از رفتن باشد ولی صحبت هایش و خنده روی لبش قاعده ذهنی مان را به هم می ریزد، اگرچه جهت جانبازی اهل بیت ملاک مردانگی است نه سن و سال ولی جهت ما که نگاهمان به ظواهر عادت کرده، دیدن جوانی که دو سال روی تخت دراز کشیده سخت هست. «شوق رفتن به سوریه داشتم و حالا از وضعیتم راضی هستم، اگر راضی نباشم چه کار کنم؟!»
«محمدرضا حیدری» 29 ساله کنار عباس خوابیده و زیاد از سه سال است که در منطقه ملیحه دمشق از ناحیه کمر قطع نخاع شده، می گوید بعد از مجروحت نامزدش را طلاق داده، زیاد از این چیزی نمی گوید، چشم های پر از اشکش گویای حرف های نگفته محمدرضا هست، قبل از مجروحیت در پایتخت کشور عزیزمان ایران گچکار بوده است هنگامی که چند نفر از دوستانش راهی سوریه می شوند او هم جهت رفتن عضویت می کند و دو مرتبه به مدت 65 روز به عنوان نیروی تخریب در منطقه می ماند. «خانواده به رفتنم رضایت نمی داد، مادرم می ترسید شهید شوم، من ولی از خدا شهادت را خواسته بودم ولی لیاقتش را نداشتم»
محمدرضا سوریه را مثل کشور خودش می داند و می گوید جبهه عالی ترین جای دنیاست، دوست داشت بعد از مجروحیت حتی اگر مجبور است روی ویلچر بنشیند دوباره به سوریه برود ولی اجازه رفتن به او ندادند.
«محمد عزیزی» 24 ساله و از افغانستانی هایی است که در اصفهان متولد شده است قبل از اینکه مدافع حرم شود کارگری می کرد، خرداد سال 93 به سوریه رفت و بعد از سه مرتبه حضور در سوریه در آخرین اعزام ماشینی ادواتی که او و پنج نفر از دوستانش در آن بودند روی مین می رود و منفجر می شود. محمد که عقب ماشین بود به بیرون پرتاب می شود و باقی دوستانش به شهادت می رسند «شهید هاشم، محمدرضاعلوی، سید محمد حسینی، طیب و یکی دیگر از دوستانم به شهادت رسیدند، خودم چند روزی بیهوش بودم، زمانی که در حال انتقال به کشور عزیزمان ایران بودم داخل هواپیما به هوش آمدم»
از مردم حرف های مختلفی شنیده بود، حرف هایی که امروز هم بعد سال ها از حضور مدافعان حرم در سوریه هنوز شنیده می شود، حرف هایی که دل بسیاری از خانواده های آنها رنجانده هست، ولی نیت محمد چیزی جز سربازی حضرت زینب نبود، می گوید رفتم تا سرباز خوبی جهت زن باشم. با اینکه خانواده راضی به رفتنش نبودند با اصرار و قول به اینکه در پشت جبهه خدمت می کند به سوریه رفت. «بار آخری که رفتم داخل هواپیما به مادرم زنگ زدم، مادر بی تابی می کرد ولی انگار کسی قلب من را جهت رفتن می کشید.»
«میرزا خدابخشی» اتاق دیگری از نقاهتگاه روی تخت با دستی شکسته نشسته هست. قد و قامت بلندی دارد و به جز مجروحیت رد آفتاب سوریه روی صورتش نمایان هست، 21 ساله هست، تعریف می کند که برج سه سال 95 به وسیله عامل انتحاری دشمن که خودش را منفجر کرد از ناحیه دست مجروح می شود، موج انفجار به سرش ضربه می زند و مسئله شنوایی هم پیدا می کند. «نزدیک به یک سال است که جهت مداوا اینجا هستم، شکستگی دستم خوب شده است ولی هنوز حس ندارد»
خانواده اش در افغانستان هستند و خودش در کشور عزیزمان ایران کار می کرد، دو سالی می شد که پیگیر اخبار جنگ سوریه بود، می شنید که بعضی افراد جهت دفاع از حرم به سوریه می روند، بعضی از دوستانش در پایتخت کشور عزیزمان ایران نیز رفته بودند.
می پرسیم از اینکه به سوریه رفتی و حالا مجروح شدی ناراحت نیستی؟ می گوید هیچ وقت پشیمان نشدم.
«ابراهیم حیدری» تخت کناری میرزا نشسته هست. 20 سال سن دارد. شمرده و آرام تعریف می کند که یک سال و پنج ماه در این نقاهتگاه هست، جهت هجوم رفته بودند که خمپاره ای او را از ناحیه مچ پا مجروح کرد و استخوان پایش به شدت آسیب دید. «آخرین روزی بود که در سوریه بودیم می خواستیم به کشور عزیزمان ایران برگردیم. بعداز ظهر چنین اتفاقی افتاد و گویا قسمت نبود که سالم برگردم.»
به آنچه از طرف خدا باشد، راضی ام
وقتی دلش را به دریا زد و به سوریه رفت از خدا خواسته بود که یا شهید شود یا سالم برگردد ولی دست تقدیر اینطور رقم خورد که او را جانباز حضرت زینب(س) کند. «بعد چند ماه از مجروحیتم که خانواده از عنوان بی خبر بودند گفتم که سوریه بودم و زخمی شدم، خیلی دلواپس شدند، مادرم بسیار گریه می کرد، عکسم را فرستادم و گفتم چند ماه دیگر حالم بهتر می شود» با خنده می گوید: «ولی یک سال و نیم است که اینجا هستم. معلوم هم نیست کی برمی گردم، شاید یک ماه شاید چندماه اینجا باشم.»
«عید محمد میرزایی» تسبیح به دست دارد و در حال ذکر گفتن هست، یکی از مسئولین فرهنگی نقاهتگاه می گوید عید محمد موذن نقاهتگاه هست، روزهای اول آنقدر بلند اذان می گفت که صدای همسایه ها درآمد. جهت زیارت از افغانستان به قم آمده بود که شنید عده ای جهت جهاد به سوریه می روند، با وجود هفت فرزند و همسری که در افغانستان دارد سبک بار جهت جهاد به سوریه می رود می گوید قبل از این در افغانستان مشغول کشاورزی بود و چند سالی هم در دولت خدمت می کرد. سابقه جهادی در افغانستان داشته و به سوریه رفته است تا خدا از او راضی باشد «سوریه جنگ و صدمه هست، اگر در راه خدا جان بدهیم باز هم کم است.» می گویم از وضعیتت راضی هستی؟ می گوید بله هستم، به هر آنچه از طرف خدا باشد راضی ام»
عید محمد بدون هیچ حرفی فقط لبخند می زند. 38 ساله است و در منطقه حلب مجروح شده. «سال 94 در منطقه بودم که خمپاره به 10 متری ام اصابت کرد و یکی از ترکش ها به زانو خورد و باعث شد پاهایم قطع شود.»
هر کدام از اتاق های نقاهتگاه ها پر است روایت، روایت های متفاوت از جنگ و از نگاه آدم هایی که بزرگترین سرمایه زندگی یعنی جانشان را جهت معامله به سرزمینی دیگر برده اند، صورت هر کدامشان تصویری است از این روایت، نمی دانیم تا چه حد می توانیم خواننده و شنونده آن باشیم ولی این را می دانیم که سینه های آنان پر از حرف های نگفته است که وقت ما مجالی جهت شنیدن همه آن نیست، همه روایت ها هم در حرف نیست، باید جای جانبازی که دو سال است روی تخت خوابیده، باشیم تا بفهمیم دم زدن از سربازی حضرت زینب(س) در تاب و توان ما است یا نه. به باقی اتاق ها در حد یک دیدار کوتاه و تقدیم گل و شیرینی سر میزنیم.
کنار تعدادی از مجروحین تصویر دوستانشان قرار دارد. بیشترین تصویری که به چشم می خورد تصویر شهید ابوحامد هست، فرمانده دلاور لشکر فاطمیون که در سال 93 در تل قرین به شهادت رسید.
علاوه بر مجروحین افغانستانی تعدادی از مجروحین مدافع حرم پاکستانی که در قالب ظاهر زینبیون به سوریه اعزام شدند در نقاهتگاه تحت درمان هستند که اغلبشان نمی توانند به خوبی فارسی صحبت کنند با این وجود هنگامی که برنامه در نقاهتگاه برگزار شود همه در کنار هم فارغ از اینکه اهل کجا هستند و به چه زبانی صحبت می کنند تنها با این نشان که سرباز جانبازان راه دفاع از دین هستند کنار هم در سالن ورودی نقاهتگاه جمع می شوند.
منبع: دفاع پرس
انتهای پیام/

واژه های کلیدی: ایران | سوریه | خانواده | خانواده | افغانستان | افغانستان | سرباز زینبی | مدافع حرم


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog